ملامت از دل بیباک من فغان برداشت
ز سخت جانی من سنگ الامان برداشت
۱چو بار طرح گرانم همان به میزانش
اگر چه جنس مرا چرخ رایگان برداشت
۲مرا ز دست تهی نیست چون صدف گله ای
نمی توان به گهر مهرم از دهان برداشت
۳کدام بلبل آتش نفس به باغ آمد؟
که خون مرده دلان جوش ارغوان برداشت
۴نشد ز گرد یتیمی نصیب هیچ گهر
تمتعی که دل از خط دلستان برداشت
۵به تن علاقه نادان ز بیم رسوایی است
که تیر کج نتواند دل از کمان برداشت
۶اگر کریم بزرگی کند به جای خودست
ز چرخ سفله بزرگی نمی توان برداشت
۷خروش نغمه سرایان یکی هزار شده است
مگر ز عارض او نسخه گلستان برداشت؟
۸ز بحر می گذرد سیل من غبارآلود
چنین که شوق مرا دست از عنان برداشت
۹چرا غریب نباشد نوای ما صائب؟
که عشق، بلبل ما را ز آشیان برداشت
۱۰