وفا طمع ز گل بیوفا نباید داشت
ز رنگ و بوی، امید بقا نباید داشت
۱ز سادگی است تمنای صحت از پیری
ز درد عمر، توقع صفا نباید داشت
۲پل شکسته به سیلاب بر نمی آید
ثبات، چشم ز قد دو تا نباید داشت
۳شکستگی نشود جمع با حلاوت عشق
شکر طمع زنی بوریا نباید داشت
۴سبک نساخته از دانه خویش را چون کاه
امید جاذبه از کهربا نباید داشت
۵به مزد دست اگر خرده ای نیفشانی
چو گل ز کس طمع خونبها نباید داشت
۶میسرست چو سر زیر بال خود بردن
نظر به سایه بال هما نباید داشت
۷ز کار تا نرود دست و پای سعی ترا
امید رزق ز دست دعا نباید داشت
۸اگر ز سنگ ملامت شکسته ای خود را
حذر ز گردش این آسیا نباید داشت
۹به قطع راه طلب زهد خشک کافی نیست
امید راهبری از عصا نباید داشت
۱۰به خاک غوطه زدن ناوک هوایی را
اشاره ای است که سر در هوا نباید داشت
۱۱به اشک تا بتوان دیده را جلا دادن
ز مردمان طمع توتیا نباید داشت
۱۲درین قلمرو ظلمت به جز ستاره اشک
دلیل و راهبر و رهنما نباید داشت
۱۳به روی کار ز سیمین بران قناعت کن
ز آبگینه نظر بر قفا نباید داشت
۱۴ز چشم کافر بیگانه خوی او صائب
توقع نگه آشنا نباید داشت
۱۵