میان خوی تو و رحم آشنایی نیست
وگرنه بوسه و لب را ز هم جدایی نیست
۱سر کمند تغافل بلند افتاده است
به زلف او نرسیدن ز نارسایی نیست
۲فتاده است به آن رو شکسته رنگی من
حریف چهره من کان مومیایی نیست
۳نشد بریده به مقراض، رشته توحید
میانه سر منصور و تن جدایی نیست
۴برو خضر که من آن کعبه ای که می طلبم
دلیل راهش غیر از شکسته پایی نیست
۵چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟
به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست
۶در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟
کنون که نبض شناس سخن شفایی نیست
۷