ز بس که طاعت خلق جهان خدایی نیست
قضا کنند نمازی که آن ریایی نیست!
۱شود شکستگی ماه از آفتاب درست
شکسته بندی دل، کار مومیایی نیست
۲مشو ز ساده دلی از گزند نفس ایمن
که شیوه سگ دیوانه آشنایی نیست
۳قفس فضای گلستان بود بر آن بلبل
که در خیال وی اندیشه رهایی نیست
۴اگر بود به توکل ارادت تو درست
کلید رزق به غیر از شکسته پایی نیست
۵ز مرگ همنفسان همچو بید می لرزم
که برگهای خزان را ز هم جدایی نیست
۶زبان گوهر شهوار، آب و رنگ بس است
طریق مردم سنجیده خودستایی نیست
۷سخاوت غرض آلود کوته اندیشان
به چشم اهل بصیرت کم از گدایی نیست
۸به باددستی من می برد خزان غیرت
ز برگ، حاصل من غیر بینوایی نیست
۹به وادیی که مرا صدق رهنما شده است
سراب تشنه فریب از غلط نمایی نیست
۱۰مشو زیاده ازین خرج مردمان صائب
که پاس وقت کم از پاس آشنایی نیست
۱۱