ز دام سوختگان عشق را رهایی نیست
ز لفظ، معنی بیگانه را جدایی نیست
۱درین زمانه چنان راه فیض مسدوست
که از شکاف دل امید روشنایی نیست
۲خوش است دردل شب دستگیری محتاج
عبادتی که نهانی بود ریایی نیست
۳ز بیقراری دراست تیغ بازی من
وگرنه موج مرا میل خودنمایی نیست
۴دل من و تو ز همصحبتان دیرینند
مرا به ظاهر اگر با تو آشنایی نیست
۵ز فیض بی ثمری فارغ از خزان شده ام
مرا چو سرو شکایت ز بینوایی نیست
۶فغان که آبله در پرده می کند اظهار
شکایتی که مرا از برهنه پایی نیست
۷خمش ز دعوی دانش، که جهل را صائب
هزار حجت ناطق چو خودستایی نیست
۸