ز ناله گر دل بی برگ ما نوا می داشت
چو غنچه از گره خود گرهگشا می داشت
۱خبر ز عشق ندارد دل فسرده من
وگرنه آتش سوزنده زیر پا می داشت
۲هزار قافله هر دم ز خود سفر می کرد
اگر ز خویش سفرکرده نقش پا می داشت
۳به گرد چشم تو خواب غرور کی می گشت؟
شکست شیشه دلها اگر صدا می داشت
۴کجاست صائب آتش نفس، که وقت مرا
همیشه خوش به سخنهای آشنا می داشت
۵