هزار حیف که دوران خط یار گذشت
شکست رنگ گل و حسن نوبهار گذشت
۱چنان سیاهی خط تنگ کرد دایره را
که حسن، همچو نسیم از بنفشه زار گذشت
۲حذر ز سایه مژگان خویشتن می کرد
ز جوش خط چه بر آن آتشین عذار گذشت
۳تو وعده می دهی و حسن بر جناح سفر
تو روز می گذرانی و روزگار گذشت
۴گهر به چشم صدف در کمین ریختن است
مگر حدیثی ازان در شاهوار گذشت؟
۵در آتشم چون گل از برگ خود، خوشا سر دار
که نوبهار و خزانش به یک قرار گذشت
۶غبار خاطر ازین بیشتر نمی باشد
که از خرابه من سیل باوقار گذشت
۷چه سود لوح مزارم ز خشت خم کردن؟
مرا که عمر به خمیازه و خمار گذشت
۸ز روزگار جوانی خبر چه می پرسی؟
چو برق آمد و چون ابر نوبهار گذشت
۹یکی است مرتبه صدر و آستان پیشش
کسی که همچو تو صائب ز اعتبار گذشت
۱۰