ز من مپرس که چون بر تو ماه و سال گذشت
که روز من به شتاب شب وصال گذشت
۱درین ریاض من آن عندلیب دلگیرم
که نوبهار و خزانم به زیر بال گذشت
۲گرفت دامن من چون گلاب، گریه تلخ
چو گل به هفته عمری که بی ملال گذشت
۳کنون که گشت زمین گیر حیرت، آغوشم
ازین چه سود که بر خاکم آن نهال گذشت؟
۴چراغ کشته من در گرفت بار دگر
ز بس که یار ز خاکم به انفعال گذشت
۵اگر چه خضر بود ساقی و می آب حیات
نمی توان ز لب خشک چون سفال گذشت
۶مکن به خوردن خشم و غضب ملامت من
نمی توانم ازین لقمه حلال گذشت
۷تمام حیرت دیدار و آه افسوسم
اگر چه زندگیم جمله در وصال گذشت
۸به کوچه قلم افتاد تا رهم صائب
به پیچ و تاب مرا عمر همچو نال گذشت
۹