احوال دل ز دیده خونبار روشن است
حال درون خانه نمایان ز روزن است
۱روشندلان همیشه سفر در وطن کنند
استاده است شمع و همان گرم رفتن است
۲در انتظام کار جهان اهتمام خلق
مشق جنون به خامه فولاد کردن است
۳جوهر بس است بیضه فولاد را حصار
آن را که دل قوی است چه حاجت به جوشن است؟
۴دست و دهن اگر چه نماید تنور رزق
نسبت به دست کوته ما چاه بیژن است
۵شستن به اشک، گرد کدورت ز روی دل
آیینه را به دامن تر پاک کردن است
۶ظالم به مرگ سیر نگردد ز خون خلق
در خواب، کار تشنه لبان آب خوردن است
۷دل چون کمال یافت نهد پای بر فلک
چون دانه خوشه گشت رجوعش به خرمن است
۸صائب ز خود برآی که شرط طریق عشق
گام نخست از خودی خود گذشتن است
۹