هر نقش دلکشی که بر ایوان عالم است
نقش برون پرده آن جان عالم است
۱با تشنگی بساز که دل آب چون شود
بی چشم زخم، چشمه حیوان عالم است
۲در غیرتم که از سر زلف سیاه کیست
شوری که در دماغ پریشان عالم است
۳غافل که داده است گریبان به دست برق
چشمی که محو چهره خندان عالم است
۴از دست و پا زدن نشود آرمیده بحر
کوه شکیب، لنگر طوفان عالم است
۵خواهد شدن به رغم حسودان عزیز مصر
این جان بیگنه که به زندان عالم است
۶بی چشم زخم نیست، اگر توتیا شده است
گوی سری که در خم چوگان عالم است
۷آسوده ای به عالم امکان اگر بود
از راه رحم نیست، ز نسیان عالم است
۸بازی مخور که شیره جانهاست یکقلم
شیرینیی که در شکرستان عالم است
۹در چشم عارفان، ورق باد برده ای است
تختی که تکیه گاه سلیمان عالم است
۱۰صائب چه لازم است عاقل شویم ما؟
شور جنون ما نمک خوان عالم است
۱۱