در زیر تیغ یار که سرها در او گم است
داریم حیرتی که نظرها در او گم است
۱زین آب زیر کاه، که چرخ است و کهکشان
ایمن مشو که موج خطرها در او گم است
۲هستی است شکری که ازو چهر می چکد
زهری است نیستی که شکرها در او گم است
۳آب گهر به وصف گهر ترزبان بس است
لاف از هنر مزن که هنرها در او گم است
۴دارم زیاد زلف بناگوش زیب او
شام خوشی که فیض سحرها در او گم است
۵مژگان تاب خورده اشک آفرین ماست
امروز رشته ای که گهرها در او گم است
۶پیشانی گشاده سختی کشان بود
همواریی که کوه و کمرها در او گم است
۷داده است فیض عشق به ما پاشکستگان
از خویش رفتنی که سفرها در او گم است
۸محرم نه ای تو، ورنه به هر موی داده اند
پیچیده نامه ای که خبرها در او گم است
۹دست ز کار رفته ارباب حیرت است
برگ فتاده ای که ثمرها در او گم است
۱۰صائب که یاد می کند از اشک تلخ ما؟
در قلزمی که آب گهرها در او گم است
۱۱