آسودگی به گوشه عزلت نشستن است
سررشته امید ز عالم گسستن است
۱پرداختن ز پرورش تن به جان پاک
از کار گل به آب خضر دست شستن است
۲در سینه همچو لاله گره کردن آه را
پیوند خود ز عالم بالا گسستن است
۳گفتار دلخراش به نازکدلان فقر
مینا به راه آبله پایان شکستن است
۴این خرده حیات که دل بسته ای بر آن
چون دانه سپند درانداز جستن است
۵پهلو تهی نمودن روشندلان ز خلق
بر روی زنگیان در آیینه بستن است
۶سر تافتن ز مصلحت عقل بهر نفس
از بهر تیر بال هما را شکستن است
۷از گریه دروغ، اثر چشم داشتن
از چشمه سار گوهر شهوار جستن است
۸انداختن بساط اقامت به زیر چرخ
در راه سیل پای به دامن شکستن است
۹عریان شو از لباس تعلق که در سلوک
سد ره است اگر همه احرام بستن است
۱۰بستن ره سؤال به ارباب احتیاج
صائب به روی خود در توفیق بستن است
۱۱