از سینه صافی دل بی کینه روشن است
دل بی غبار باشد اگر سینه روشن است
۱گوری است تار، خانه تن بی فروغ دل
از گوهرست اگر دل گنجینه روشن است
۲پرداز سینه کن، چه ورق می کنی سیاه؟
جام جهان نماست اگر سینه روشن است
۳چون نافه خون خویش اگر مشک کرده ای
از مو به موی خرقه پشمینه روشن است
۴سی شب چراغ میکده روشن بود ز می
مسجد ز شمع در شب آدینه روشن است
۵آمیزشی که هست به هم نیش و نوش را
از شیشه نبات چو آیینه روشن است
۶دیگ توانگران دو سه روزی بود به جوش
دایم اجاق فقر ز کشکینه روشن است
۷پنهان مکن، کز آینه صاف روی تو
بر اهل دید صحبت دوشینه روشن است
۸اندیشه از سیاه دلان جهان مکن
صائب اگر ترا دل بی کینه روشن است
۹