نقش حصیر نیست که بر پیکر من است
شهباز اوج فقرم و این شهپر من است
۱این باده رسیده که در ساغر من است
حور من و بهشت من و کوثر من است
۲تا سر بر آستانه همت گذاشتم
خشتی است آفتاب که زیر سر من است
۳صبح قیامتی که جهان در حساب ازوست
یک آه سرد از دل غم پرور من است
۴خون می خورد ز تنگی میدان روزگار
این آب بیقرار که در گوهر من است
۵در وادیی که سیل برد کوه را ز جای
پای به خواب رفته من لنگر من است
۶در بند روزگار نباشد جنون من
زنجیر من چو تیغ همان جوهر من است
۷چون شمع استخوان مرا آب می کند
این آتشی که در ته خاکستر من است
۸از خارخار عشق به خون غوطه می زنم
از برگ گل چو شبنم اگر بستر من است
۹هر چند بسته ام به زمین سایه وار نقش
پرواز آفتاب به بال و پر من است
۱۰داغی که هست زیر سیاهی گشاده روی
امروز در بساط فلک اختر من است
۱۱از برگریز حادثه صائب مسلم است
این گلشنی که در ته بال و پر من است
۱۲