آسودگی به کنج قناعت نشستن است
سیر بهشت در گرو چشم بستن است
۱هشیاریی است عقل که مستی است چاره اش
بدمستیی است توبه که عذرش شکستن است
۲ماهی به شکر بحر سراپا زبان شده است
غافل که حد شکر، لب از شکر بستن است
۳طفلی است راه خانه خود کرده است گم
هر ناقصی که در صدد عیب جستن است
۴شوخی به این کمال نبوده است هیچ گاه
خال تو چون سپند درانداز جستن است
۵ما از شکست توبه محابا نمی کنیم
چون زلف، حسن توبه ما در شکستن است
۶کفاره شراب خوریهای بی حساب
هشیار در میانه مستان نشستن است
۷غافل مشو ز مرگ که در چشم اهل هوش
موی سفید، رشته به انگشت بستن است
۸درمان ما که سوخته ایم از فراق می
چون داغ لاله در دل ساغر نشستن است
۹بستن به گوشه دل عشاق، خویش را
دامان خود به شهپر جبریل بستن است
۱۰صائب به زیر چرخ فکندن بساط عیش
در رهگذار سیل، فراغت نشستن است
۱۱