باد بهار مرهم دلهای خسته است
گل مومیایی پر و بال شکسته است
۱شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کند
از بهر داغ لاله که در خون نشسته است
۲وقت است اگر ز پوست برآیند غنچه ها
شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است
۳این سبزه نیست بر لب جو رسته، نوبهار
بر زخم خاک، مرهم زنگار بسته است
۴زنجیریی است ابر که فریاد می کند
دیوانه ای است برق که از بند جسته است
۵پایی که کوهسار به دامن شکسته بود
از جوش لاله بر سر آتش نشسته است
۶افسانه نسیم به خوابش نمی کند
از ناله که بوی گل از خواب جسته است؟
۷از جوش گل، ز رخنه دیوار بوستان
خورشید در کمین تماشا نشسته است
۸صائب به هوش باش که داروی بیهشی
باد بهار در گره غنچه بسته است
۹