این خار غم که در دل بلبل نشسته است
از خون گل خمار خود اول شکسته است
۱این جذبه ای که از کف مجنون عنان ربود
اول زمام محمل لیلی گسسته است
۲پای شکسته سنگ ره ما نمی شود
شوق تو مومیایی پای شکسته است
۳بر حسن زود سیر بهار اعتماد نیست
شبنم به روی گل به امانت نشسته است
۴از خط یکی هزار شد آن خال عنبرین
دور نشاط نقطه به پرگار بسته است
۵بر سر گرفته ایم و سبکبار می رویم
کوه غمی که پشت فلک را شکسته است
۶آسوده از زوال خود آفتاب گل
تا باغبان به سایه گلبن نشسته است
۷برقی کز اوست سینه ابر بهار چاک
با شوخی تو مرغ و پر و بال بسته است
۸پیوسته است سلسله موجها به هم
خود را شکسته هر که دل ما شکسته است
۹تا خویش را به کوچه گوهر رسانده ایم
صد بار رشته نفس ما گسسته است
۱۰داغم ز شوخ چشمی شبنم که بارها
از برگ گل به دامن ساقی نشسته است
۱۱خون در دل پیاله خورشید می کند
سنگی که شیشه دل ما را شکسته است؟
۱۲(در کام اژدهای مکافات چون رود؟
آزاده ای که خاطر موری نخسته است)
۱۳برهان برفشاندن دامان ناز اوست
گرد یتیممی که به گوهر نشسته است
۱۴تا بسته است با سر زلف تو عقد دل
صائب ز خلق رشته الفت گسسته است
۱۵