پیری اگر چه بال و پرم را شکسته است
پای جهان نورد خیالم نبسته است
۱گر بشنوی زمن دو سه حرفی چه می شود؟
راه سخن به مور، سلیمان نبسته است
۲در تنگنای خاک کند سیر لامکان
آزاده ای که دام علایق گسسته است
۳خون می چکد به هر لبی انگشت می زنی
از زیر تیغ چرخ، مسلم که جسته است؟
۴با سوزن مسیح نمیآورم برون
خاری که در ره تو به پایم شکسته است
۵زلف تو در گرفتن دلهاست بیقرار
هر چند از گرانی دلها شکسته است
۶از قیل و قال تیره شود وقت اهل حال
از عکس طوطی آینه ام زنگ بسته است
۷صائب ز سیل حادثه از جا نمی رود
چون کوه هر که پای به دامن شکسته است
۸