دستی به جام باده حمرایم آرزوست
دست دگر به گردن مینایم آرزوست
۱چون ریگ، سیر دامن صحرایم آرزوست
تخت روان ز آبله پایم آرزوست
۲پرگاروار با قدم آهنین خویش
گشتن به گرد نقطه سودایم آرزوست
۳تا از جگر برآورم این خارها که هست
از دهر سوزنی چو مسیحایم آرزوست
۴گردد ز بیم سوختن خود کباب من
بیدرد را گمان که تماشایم آرزوست
۵نتوان به عیب خویش رسیدن ز راه چشم
آیینه داری از دل بینایم آرزوست
۶آیینه ام سیه شده از قحط همنفس
روشنگری ز طوطی گویایم آرزوست
۷امید بوسه از دهن تنگ آن نگار
بیجاست گرچه، خواهش بیجایم آرزوست
۸زان دم که چشم من به سراپای او فتاد
گشتم تمام چشم و سراپایم آرزوست
۹عالم به چشم من دل فرعون گشته است
صبح امید ازان ید بیضایم آرزوست
۱۰صائب بهشت اگرچه نیاید به چشم من
دزدیده دیدن رخ زیبایم آرزوست
۱۱