جامی ز خون بی غش منصورم آرزوست
لعل تجلی از کمر طورم آرزوست
۱بر من جهان ز دیده مورست تنگتر
یک چند تنگنا دل مورم آرزوست
۲با طاقتی که پنجه ازو برده است موم
رفتن به سیر انجمن طورم آرزوست
۳ساغر حریف عقل گرانجان نمی شود
رطلی گرانتر از سر مخمورم آرزوست
۴مردم ز اشتیاق شکر خواب نیستی
بالین دار، چون سر منصورم آرزوست
۵شیرینی حیات دلم را گزیده است
عریان شدن به خانه زنبورم آرزوست
۶نازک شدم چنان که گمان می برند خلق
در بر کشیدن کمر مورم آرزوست
۷صائب درین زمان که رسیده است مشق فکر
هم نغمگی به شاعر مشهورم آرزوست
۸