پوچ است هر سری که نه در وی هوای توست
سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست
۱طبل رحیل هوش من آواز پای توست
حسرت نصیب دیده من از لقای توست
۲در پرده های چشم شکر خواب صبح نیست
شیرینیی که در دو لب جانفزای توست
۳خون می کند عرق ز شفق هر صباح و شام
از بس که آفتاب خجل از لقای توست
۴در باز کردن در باغ بهشت نیست
فیضی که در گشودن بند قبای توست
۵ظرف وصال نیست من تنگ ظرف را
طبل رحیل هوش من آواز پای توست
۶خودداری سپند در آتش بود محال
خالی است جای من به حریمی که جای توست
۷هر شاخ گلی که دست کند در چمن بلند
از روی صدق ورد زبانش دعای توست
۸هر دل رمیده ای که بساط زمانه داشت
امروز در کمند دو زلف رسای توست
۹ره نیست در حریم تو هر خودپرست را
بیگانه هر که گشت ز خود آشنای توست
۱۰چون ترک دلبری ننمایند دلبران ؟
چون هر کجا دلی که بود مبتلای توست
۱۱استادگی چگونه کند در نثار جان؟
صائب که مرگ و زندگیش از برای توست
۱۲