آدم نه ای و روضه رضوانت آرزوست
خاتم نه ای و دست سلیمانت آرزوست
۱زنهار سر مپیچ ز چوگان حکم او
چون گوی اگر سراسر میدانت آرزوست
۲چشم طمع به ملک سکندر مکن سیاه
گر همچو خضر چشمه حیوانت آرزوست
۳چون شبنم آبگینه خود بی غبار کن
گر سیر باغ و گشت گلستانت آرزوست
۴چون شانه باش تخته مشق هزار زخم
گر ره در آن دو زلف پریشانت آرزوست
۵چندی چو غنچه سر به گریبان خود بکش
زین باغ اگر چو گل لب خندانت آرزوست
۶چون گوهر از غبار یتیمی متاب روی
گر ساحل مراد ز عمانت آرزوست
۷مجنون صفت ز مشق جنون برمدار دست
مدی اگر ز دفتر احسانت آرزوست
۸بیرون در گذار طمع های خام را
گر جبهه گشاده دربانت آرزوست
۹چون مور در حلاوت گفتار سعی کن
مسند اگر ز دست سلیمانت آرزوست
۱۰دندان به دل فشار درین باغ چون انار
بویی اگر ز سیب زنخدانت آرزوست
۱۱یک چند خون دل خور و بر لب بمال خاک
گر سینه ای چو کان بدخشانت آرزوست
۱۲چون شبنم آب کن دل خود را درین چمن
گر وصل آفتاب درخشانت آرزوست
۱۳هرگز نبوده است دو سر هیچ خوشه را
بگذر ز سر اگر سر و سامانت آرزوست
۱۴پرهیز می کند ز تو دیو سیاهکار
وین طرفه ز فرشته نگهبانت آرزوست
۱۵این آن غزل که سعدی و ملای روم گفت
موری نه ای و ملک سلیمانت آرزوست
۱۶