نه تخت جم، نه ملک سلیمانم آرزوست
راهی به خلوت دل جانانم آرزوست
۱چندین هزار دیده حیرانم آرزوست
دیگر نظاره رخ جانانم آرزوست
۲تا چند در سفینه توان بود تخته بند؟
چون موج، یک سراسر عمانم آرزوست
۳طوفان چه دست و پای زند در دل تنور؟
بیرون ز خویشتن دو سه جولانم آرزوست
۴تا خنده بر بساط فریب جهان کنم
چون صبح، یک دهن لب خندانم آرزوست
۵قانع به ریزه چینی انجم نیم چو ماه
از خوان آفتاب، لب نانم آرزوست
۶زین بوستان که پرده خارست هر گلش
چون غنچه جمع کردن دامانم آرزوست
۷چون مور اگر چه نیست مرا اعتبار خاک
مسند ز روی دست سلیمانم آرزوست
۸تا زین جهان مرده رهایی دهد مرا
یک زنده دل ز جمله یارانم آرزوست
۹رنج سفر ز ریگ بیابان فزونترست
وجه کفاف و کلبه ویرانم آرزوست
۱۰سنگین شد از کنار پدر خواب راحتم
چون ماه مصر سیلی اخوانم آرزوست
۱۱دربانی بهشت به رضوان حلال باد
آیینه داری رخ جانانم آرزوست
۱۲در چشم من سواد جهان خون مرده ای است
زین خون مرده چین دامانم آرزوست
۱۳بی آرزو دلی است، اگر مرحمت کنند
چیزی که از قلمرو امکانم آرزوست
۱۴صائب دلم سیاه شد از تنگنای شهر
پیشانی گشاد بیابانم آرزوست
۱۵