دامن به دست هر که دهی دستگیر توست
از هر دلی که گرد فشانی عبیر توست
۱نقصان نکرده است کسی از گذشتگی
شالی اگر دهی به فقیری حریر توست
۲گر دست سایلی به عصایی گرفته ای
در تکیه گاه خلد به دولت سریر توست
۳از ما متاب روی که در وقت پای لغز
دست ز کار رفته ما دستگیر توست
۴فردای حشر، موجه دریای رحمت است
پهلوی لاغری که در اینجا حصیر توست
۵از نقد و جنس آنچه ترا هست در بساط
بر هر چه پشت پای زنی دستگیر توست
۶از دیدن تو تازه شود زخم عاشقان
از شور عشق اگر نمکی در خمیر توست
۷تقصیر ساده لوحی آیینه دل است
نقشی گر از بساط جهان دلپذیر توست
۸از شیوه غریب نوازی مدار دست
جان غریب تا دو سه روزی اسیر توست
۹دنیایی اش مدان که بود زاد آخرت
قدری که از متاع جهان ناگزیر توست
۱۰پای ادب ز پیروی سابقان مکش
در سال هر که از تو بود بیش، پیر توست
۱۱دست هزار کوهکن از کار می برد
بتخانه ها که در دل صورت پذیر توست
۱۲خواهد رساند خانه عمر ترا به آب
این آب بی قیاس که پنهان به شیر توست
۱۳با دوستان نشین که شود توتیای چشم
از دشمنان غباری اگر در ضمیر توست
۱۴تا هست چون هدف رگ گردن ترا بجا
هر خاری از قلمرو ایجاد تیر توست
۱۵صائب به آب خضر تسلی نمی شود
جانی که تشنه سخن دلپذیر توست
۱۶