شاهنشهی است عشق که عالم گدای اوست
برخاست هر که از سر عالم لوای اوست
۱آزاده ای که کنج قناعت گرفته است
شیرازه حضور جهان بوریای اوست
۲آن مطربی که پرده ما را دریده است
رقص فلک ز زمزمه جانفزای اوست
۳در دام می کشد دل صحرایی مرا
این مردمی که با نگه آشنای اوست
۴در چشمه سار تیغ تو تا چند خون خورد؟
مرگی که زندگانی من از برای اوست
۵بیدرد نیستم که شکایت کنم ز جور
هر شکوه ای که هست مرا از وفای اوست
۶چون در رکاب برق سواران سفر کند؟
بیچاره ای که شیشه دل زیر پای اوست
۷مسند به روی دست سلیمان فکنده است
تا مور پا شکسته ما در هوای اوست
۸فردوس را ز داغ تغافل کند کباب
کبری که در دماغ من از کبریای اوست
۹زنجیر پاره کردن سوداییان عشق
موقوف باز کردن بند قبای اوست
۱۰صائب کسی که خرمن من سوخته است ازو
ابر بهار، سایه دست سخای اوست
۱۱