سرچشمه حیات لب می چکان اوست
عمر دوباره سایه سرو روان اوست
۱خورشید اگر چه تاج سر آفرینش است
گلمیخ آستان ثریا مکان اوست
۲ماهی که روشن است شبستان خاک ازو
برگ خزان رسیده ای از بوستان اوست
۳هر چند بی کنار و میان است آن محیط
دست تصرف همه کس در میان اوست
۴در هیچ سینه نیست که داغی نهفته نیست
زان آتش نهان که فلکها دخان اوست
۵آن شاهباز قدس که عشق است نام او
دل بیضه شکسته ای از آشیان اوست
۶عشق است میر قافله عالم وجود
چرخ میان تهی جرس کاروان اوست
۷خونین اگر بود سخن عشق دور نیست
دلهای چاک همچو قلم در بنان اوست
۸بی چشم زخم، جوهر انسان کامل است
آیینه ای که نه فلک آیینه دان اوست
۹خاکستری است چرخ که عشق است اخگرش
گنجینه ای است دل که خرد پاسبان اوست
۱۰