آن روی آتشین که جگرها کباب اوست
نور و صفای شمع و گل از آب و تاب اوست
۱در چهره گشاده صبح بهار نیست
فیضی که در گشودن بند نقاب اوست
۲در هیچ دیده آب نخواهد گذاشتن
این روشنی که با رخ چون آفتاب اوست
۳از دور باش غیر ندارم شکایتی
هر شکوه ای که هست مرا از حجاب اوست
۴روز حساب اگر چه ندارد نهایتی
کوته به پرسش ستم بی حساب اوست
۵از ضعف اگر چه ما به زمین نقش بسته ایم
جان نفس گسسته ما در رکاب اوست
۶یک مو ز پیچ و تاب میان تو کم نشد
هر چند پیچ و تاب من از پیچ و تاب اوست
۷گر دیگران به لطف و به احسان مقیدند
صائب اسیر شیوه ناز و عتاب اوست
۸