ماری است نی که مهره دل بیقرار اوست
جاروب سینه ها نفس بی غبار اوست
۱هر چند کز دو دست شود باز عقده ها
واکردن گره به یک انگشت، کار اوست
۲در پرده سازهای دگر حرف می زنند
بی پرده حرف عشق سرودن شعار اوست
۳عیش و نشاط و خرمی و عشرت و سرور
در زیر سایه علم پایدار اوست
۴جان می دهد به نغمه سیراب خلق را
آب حیات قطره ای از جویبار اوست
۵هر کشتی دلی که به گرداب غم فتاد
باد مرادش از نفس بیقرار اوست
۶بی برگ و برگ عیش برد عالمی ازو
بی بار و دوش اهل جهان زیر بار اوست
۷خوشوقت می کند به نفس اهل حال را
این باغ، تازه رو ز نسیم بهار اوست
۸گلگون باده دارد اگر تازیانه ای
هنگام سیر و دور، دم شعله بار اوست
۹چاه ذقن که آب شود دل ز دیدنش
مهری ز محضر بدن داغدار اوست
۱۰دارد دم مسیح همانا در آستین
زینسان که زنده کردن دلها شعار اوست
۱۱از دیده غزال رباینده تر بود
سوراخ ها که در بدن زرنگار اوست
۱۲صائب به هر دلی که خراشی ز درد هست
غافل مشو که سکه دارالعیار اوست
۱۳