در هر دلی که ریشه کند پیچ و تاب عشق
پیوسته همچو زلف، سرش در کنار اوست
۱موج سراب می شمرد سلسبیل را
دلداده ای که تشنه بوس و کنار اوست
۲پیراهنش قلمرو جولان یوسف است
هر پرده دلی که در او خارخار اوست
۳چینی که از جبین نگشاید به زور می
غافل مشو که سکه دارالعیار اوست
۴خونابه ای که می چکد از مو به موی ما
بی اختیار دیده و دل، از فشار اوست
۵آن پادشاه حسن که منظور صائب است
خورشید، صید سلسله مشکبار اوست
۶آن روی لاله رنگ که دل داغدار اوست
چشم سهیل، خال لب جویبار اوست
۷رنگی که ریخت در قدح لعل، آفتاب
ته جرعه ای ز لعل لب آبدار اوست
۸با آن فروغ حسن، جگر گوشه سهیل
برگ خزان رسیده ای از لاله زار اوست
۹هر شبنمی که هست درین باغ و بوستان
گل را بهانه ساخته آیینه دار اوست
۱۰گردون که نعل اوست در آتش ز آفتاب
چون سبزه زیر سنگ ز کوه وقار اوست
۱۱از دیده نظارگیان می برد غبار
هر مصحف دلی که به خط غبار اوست
۱۲