این گردباد نیست که بالا گرفته است
از خود رمیده ای است که صحرا گرفته است
۱از کاسه سرنگونی فرهاد نسخه ای است
این ساغری که لاله حمرا گرفته است
۲مژگان به خون صید حرم تر نمی کند
صیاد پیشه ای که دل از ما گرفته است
۳دامن گره به دامن ساحل نمی زند
موجی که خو به شورش دریا گرفته است
۴از گریه زندگانی من تلخ گشته است
آب گهر طبیعت دریا گرفته است
۵این شکر چون کنیم که هر ذره خاک ما
از داغ عشق رنگ سویدا گرفته است
۶در زیر تیغ، قهقهه کبک می زند
چون کوه هر که دامن صحرا گرفته است
۷در بزم وصل، حسرت دیدار می کشد
آن را که شرم راه تماشا گرفته است
۸جز من که یار را به نگه صید کرده ام
بادام عنکبوت که عنقا گرفته است؟
۹ما را به شهر اگر نگذارد عاقلان
از دست ما که دامن صحرا گرفته است؟
۱۰بر خاک ما به جای الف تیغ می کشد
خصم سیه دلی که پی ما گرفته است
۱۱بیشی به ملک و مال و فزونی به جاه نیست
بیش آن کس است کاو کم دنیا گرفته است
۱۲آب تنور نوح علاجش نمی کند
این آتشی که در جگر ما گرفته است
۱۳دامن گره به دامن ریگ روان زده است
آن ساده دل که دامن دنیا گرفته است
۱۴صائب چنین که در پی رسم اوفتاده است
فرداست رنگ مردم دنیا گرفته است
۱۵