آتش به مغزم از می احمر گرفته است
این پنبه از فروغ گهر درگرفته است
۱آتش ز اشک در مژه تر گرفته است
این رشته از فروغ گهر در گرفته است
۲نخل خزان رسیده اگر نیستم، چرا
هر پاره از دلم ره دیگر گرفته است؟
۳دل در میان داغ جگرسوز گم شده است
این بحر را سیاهی عنبر گرفته است
۴دلها به جای نامه اعمال می پرند
آفاق، رنگ عرصه محشر گرفته است
۵تیغ تو غوطه در جگر آتشین زده است
ماهی نگر که خوی سمندر گرفته است
۶مژگان به هم نمی زند از آفتاب حشر
آیینه ای که عکس تو در بر گرفته است
۷صد پیرهن عرق نگه شرم کرده است
تا با تو آشنایی ما در گرفته است
۸تا آب زندگی دو قدم راه بیش نیست
آیینه پیش راه سکندر گرفته است
۹زان روی آتشین که دو عالم نقاب اوست
بر هر دلی که می نگرم در گرفته است
۱۰داغ است چرخ از دل پر آرزوی ما
از عود خام ما دل مجمر گرفته است
۱۱خونم که می شکافت به تن پوست چون انار
در تیغ او قرار چو جوهر گرفته است
۱۲صائب چراغ زندگی ماست بی فروغ
تا داغ، سایه از سر ما برگرفته است
۱۳