چشم قدح به جلوه مینای باده است
این شوخ چشم، قمری سرو پیاده است
۱داغ است لاله را به جگر، یا ز بیخودی
مجنون سری به دامن لیلی نهاده است
۲از زهر چشم، آب دهد تیغ سرو را
از جلوه تو هر که دل از دست داده است
۳در پای گل به خواب شدن نیست از ادب
در گلشنی که سرو به یک پا ستاده است
۴در دست ساقیان نبود سیر و دور ما
باد مراد کشتی ما زور باده است
۵رسوا شود ز ابر بهاران زمین شور
زاهد ز نقص خویش گریزان ز باده است
۶در خط عنبرین نرسد هیچ فتنه ای
زان فتنه ها که از شب زلف تو زاده است
۷داند صدف چه می کشد از روی تلخ بحر
هر کس ز احتیاج دهن را گشاده است
۸صائب غمین نمی شود از مرگ رفتگان
هر کس به خود قرار اقامت نداده است
۹