تا چشم من به گوشه عزلت فتاده است
از دیده ام سراسر جنت فتاده است
۱داند که روح در تن خاکی چه می کشد
هر نازپروری که به غربت فتاده است
۲چون شمع آه می کشم از بهر خامشی
تا کار من به دست حمایت فتاده است
۳دیوار اگر فتد به سرش چتر دولت است
بر فرق هر که سایه منت فتاده است
۴داند که خار و خس چه ز گرداب می کشد
آن را که ره به حلقه صحبت فتاده است
۵از آسیای چرخ نشد نرم دانه ای
دنبال من چه سنگ ملامت فتاده است؟
۶اکنون که رعشه از کف من برده اختیار
دستم به فکر دامن فرصت فتاده است
۷دل را ز درد و داغ محبت شکیب نیست
در بحر بیکنار حقیقت فتاده است
۸با دیده ای که می شود از نور ذره آب
کارم به آفتاب قیامت فتاده است
۹چون از کنار دست نشویم که کشتیم
صائب به چارموجه کثرت فتاده است
۱۰