عشقم هنوز جای به گلخن نداده است
برقم هنوز بوسه به خرمن نداده است
۱در زلف باد دست، عبث بسته ایم دل
گوهر کسی به چنگ فلاخن نداده است
۲چون دست و پا زنم، که به رنگ شکسته ام
عشق غیور بال پریدن نداده است
۳فریاد ازین طبیب که با این هجوم درد
ما را به نبض رخصت جستن نداده است
۴بنمای یک مسیح که گردون تنگ چشم
آبش ز خشک چشمه سوزن نداده است
۵یک دل به من نما که ز دمسردی فلک
تن چون چراغ صبح به مردن نداده است
۶مردانه تن به سختی ایام داده ایم
در زیر سنگ، سه چنین تن نداده است
۷جمع است دل چو غنچه تصویر در برش
هر کس به خود قرار شکفتن نداده است
۸با تنگ گیری فلک سفله چون کنم؟
دل داده است (و) بخت شکفتن نداده است
۹فردا چگونه سر ز گریبان برآورد؟
آن را که بوسه تیغ به گردن نداده است
۱۰صائب چسان بلند کنم ناله از جگر؟
عشقم هنوز رخصت شیون نداده است
۱۱