شیرین تبسمی که مرا راه دین زده است
از موم، مهر بر دهن انگبین زده است
۱خواهد به خون شکست خمار شبانه را
مستی که شیشه دل ما بر زمین زده است
۲دیگر چه گفته اند که آن یار دلنواز
از زلف باز کرده گره، بر جبین زده است؟
۳غافل ز نقشبند کند اهل هوش را
نقشی که بر رخ تو خط عنبرین زده است
۴جان می دهد چو شمع برای نیم صبح
هر کس تمام شب نفس آتشین زده است
۵کاری است کار عشق که از شوق دیدنش
شیرین مکرر آینه را بر زمین زده است
۶روشن کند به چهره دو صد شمع کشته را
شوخی که بر چراغ دلم آستین زده است
۷نقش امید ساده دلان بیشتر شده است
هر چند غوطه در سیهی آن نگین زده است
۸صائب نمانده است دل ساده در جهان
از بس که خامه ام رقم دلنشین زده است
۹