تا زلف او به باد صبا آشنا شده است
از دست دل عنان صبوری رها شده است
۱نتوان گرفت آینه از دست او به زور
از خط سبز بس که رخش باصفا شده است
۲صبح امید بر در دل حلقه می زند
گویا دهان او به شکر خنده وا شده است
۳سیلاب پا به دامن حیرت کشیده است
در وادیی که شوق مرا رهنما شده است
۴از برگ کاه در نظر او سبکترم
از درد اگر چه چهره من کهربا شده است
۵چون ماه در دو هفته شود کار او تمام
از درد عشق قامت هر کس دو تا شده است
۶تا ساده کرده ام دل خود را ز مدعا
نقش مراد در نظرم نقش پا شده است
۷چون گردباد تا نفسی راست کرده ام
از خاکمال چرخ تنم توتیا شده است
۸دلهای بیقرار سر خود گرفته اند
تا از کمند زلف تو صائب رها شده است
۹