عارف به اختیار خود از سر گذشته است
این رشته ناگسسته ز گوهر گذشته است
۱از ترکتاز حادثه، صحرای سینه ام
کشتی است بی حصار که لشکر گذشته است
۲گردن مکش ز تیغ شهادت که این زلال
از جویبار ساقی کوثر گذشته است
۳یک دل به جان رساند من دردمند را
از بار دل چها به صنوبر گذشته است
۴فریاد می کند خط و خالت که کلک صنع
بر صفحه رخ تو مکرر گذشته است
۵دل با صفا ز علم و هنر صلح کرده است
آیینه من از سر جوهر گذشته است
۶آسوده باش ای فلک از انتقام ما
کاین شیر از شکاری لاغر گذشته است
۷فرداست استخوان تنش توتیا شده است
بر روی خاک هر که بلنگر گذشته است
۸تکرار را به طوطی نوحرف داده است
صائب ز گفتگوی مکرر گذشته است
۹