یک دل هزار زخم نمایان نداشته است
یک گل زمین هزار خیابان نداشته است
۱کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب
ابر سفید این همه باران نداشته است
۲جز روی او که در عرق شرم غوطه زد
یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است
۳بر عندلیب زمزمه عشق تهمت است
عاشق دماغ سیر گلستان نداشته است
۴خود را چنان که هست تماشا نکرده است
هر دلبری که عاشق حیران نداشته است
۵خوان سپهر و سفره خاک و بساط دهر
پیش از ظهور عشق نمکدان نداشته است
۶خواهی شوی عزیز، ز چاه وطن برآی
یوسف بهای آب به کنعان نداشته است
۷صد جان بهای بوسه طلب می کنی ز خلق
دیگر مگر کسی لب خندان نداشته است؟
۸صائب اگر چه قلزم عشق آرمیده نیست
در هیچ عهد این همه طوفان نداشته است
۹