آن کس که تاج را به فریدون گذاشته است
سودای عشق در سر مجنون گذاشته است
۱بهر خراب کردن روی زمین بس است
چشم تو گردشی که به گردون گذاشته است
۲شد سالها و آتش ازو می چکد هنوز
دستی که لاله بر دل مجنون گذاشته است
۳مجنون گذشت و از جگر لاله ها نرفت
داغی که یادگار به هامون گذاشته است
۴وصف دهان تنگ تو آفاق را گرفت
در نقطه ای که این همه مضمون گذاشته است
۵دارد ز بخت سبز دل خضر را کباب
خطی که لب بر آن لب میگون گذاشته است
۶در دل خیال چشم تو در خواب رفته است
آهو سری به دامن مجنون گذاشته است
۷صائب چو نیک در نگری هست حکمتی
پیر مغان که خم به فلاطون گذاشته است
۸