با عارض تو چهره شدن کار آینه است
دولت نصیب دیده بیدار آینه است
۱خودبینی از سرشت بزرگان نمی رود
گر خود سکندرست گرفتار آینه است
۲بشکن طلسم صورت و جاوید زنده باش
آب حیات در پس دیوار آینه است
۳هر صبحدم به روی تو از خواب می جهد
حسرت مرا به دولت بیدار آینه است
۴زنگ کدورت از دل تاریک ما نبرد
صیقل که داس سبزه زنگار آینه است
۵حد کسی است بر رخ او حرف خط زند؟
این نقش را بر آب زدن کار آینه است
۶بی پرده می دهد به نظر جلوه عیب را
صائب رهین منت سرشار آینه است
۷