گنجینه جواهر ما پاک گوهری است
نقدی که در خزانه ما هست بی زری است
۱بر ما چه اعتراض که بی قدر و قیمتم؟
گوهر اگر به خاک فتد جرم جوهری است
۲در کار عشق سعی به جایی نمی رسد
در بحر دست و پا زدن از ناشناوری است
۳دارد دل ترا هوس از عشق بی نصیب
این شیشه چون تهی شود از می پر از پری است
۴در اشک و آه اگر نکند صرف، غافل است
چون شمع زندگانی آن کس که سرسری است
۵پیری چه خون که در جگر ما نمی کند
قد دوتای ما دویم چرخ چنبری است
۶گفتار دلفریب تو در پرده حجاب
سیلاب عقل و هوش چو سر گوشی پری است
۷باقی ز خیر کن زر و سیم فناپذیر
ای خواجه گر ترا هوس کیمیاگری است
۸دلبسته هوا به نسیمی فتد ز پا
کوتاهی حیات حباب از سبکسری است
۹صائب ز مال حرص یکی می شود هزار
بیدرد را گمان که غنا در توانگری است
۱۰