یک آفریده از ته دل شادمانه نیست
فرقی میان پیر و جوان زمانه نیست
۱خاری که در دلم نخلد چون زبان مار
در آشیانه من بی آب و دانه نیست
۲خمیازه نشاط بود خنده اش چو صبح
آن را که در جگر نفس بیغمانه نیست
۳بر هر که می فتد نظرم، دلشکسته است
یک شیشه درست درین شیشه خانه نیست
۴باغ و بهار ما جگر داغدار ماست
در برگریز، بلبل ما بی ترانه نیست
۵یارب که چشم کرد من دردمند را؟
کز دیده کاروان سرشکم روانه نیست
۶ره گم ز تازیانه کند اسب راهوار
در بزم باده حاجت چنگ و چغانه نیست
۷از بهر حفظ، سیم و زر بی ثبات را
بهتر ز دست و دامن سایل خزانه نیست
۸بیهوده سیر و دور به گرد جهان زند
پرگار را بغیر دل خویش دانه نیست
۹افتاده ای تو در غلط از کثرت مثال
یک عکس بیش در همه آیینه خانه نیست
۱۰صائب بغیر نام، چو عنقا درین جهان
چیزی دگر ز هستی من در میانه نیست
۱۱