از شرم اگر چه روی تو چندین نقاب داشت
هر ذره از فروغ تو چشم پر آب داشت
۱رفتی به سیر گلشن و از شرم آب شد
هر گل که باغبان ز برای گلاب داشت
۲دود قیامت از دل آتش بلند کرد
خونابه ای که در دل گرم این کباب داشت
۳می خواست زین خرابه به جای خراج، گنج
فرمانروای عشق که ما را خراب داشت
۴در گلشنی که بلبل ما شد سیه گلیم
هر غنچه در نقاب، گل آفتاب داشت
۵مجنون به ریگ بادیه غم های خود شمرد
یاد زمانه ای که غم دل حساب داشت
۶زان آتشی که در دل من عشق برفروخت
هر موی من چو موی میان پیچ و تاب داشت
۷از ورطه ای که کشتی ما بر کنار رفت
دریا خطر ز گردش چشم حباب داشت
۸صائب ز ما دگر سخن خونچکان مجوی
تا خام بود، گریه خونین کباب داشت
۹