گل بس که شرم ازان رخ پر خط و خال داشت
آیینه در کف از عرق انفعال داشت
۱از چشم دام می کند امروز خوابگاه
مرغی که وحشت قفس از نفس بال داشت
۲فیروز جنگ گشت دل شیشه بار ما
در کوچه ای که سنگ حذر از سفال داشت
۳زیر سیاه خیمه لیلی نشسته بود
مجنون اگر چه چشم به چشم غزال داشت
۴جز دود دل نچید گلی از وصال شمع
فانوس ساده لوح چها در خیال داشت
۵امروزه خنده طرح به گلزار می دهد
آن روزگار رفت که صائب ملال داشت
۶