بار غم از دلم می گلرنگ بر نداشت
این سیل هرگز از ره من سنگ برنداشت
۱از بس فشرد گریه بیدادگر مرا
ناخن ز کاوش دل من رنگ برنداشت
۲اوقات خود ز مشق پریشان سیاه کرد
چشمی که نسخه زان خط شبرنگ برنداشت
۳از شور عشق سلسله جنبان عالمم
مرغی مرا ندید که آهنگ برنداشت
۴شد کهربا به خون جگر لعل آبدار
از می خزان چهره ما رنگ برنداشت
۵یارب شود چو دست سبو خشک زیر سر
دستی که در شکستن من سنگ برنداشت
۶چون برگ لاله گرچه به خون غوطه ها زدیم
بخت سیه ز دامن ما چنگ برنداشت
۷برداشتیم بار غم خلق سالها
از راه ما اگرچه کسی سنگ برنداشت
۸بسم الله امید بود زخم تیغ عشق
بی حاصل آن که زخم چنین جنگ برنداشت
۹هر چند همچو سایه فتادم به پای خلق
از خاک ره مرا کسی از ننگ برنداشت
۱۰صائب ز بزم عقده گشایان کناره کرد
ناز نسیم، غنچه دلتنگ برنداشت
۱۱