کارم شب وصال به پاس نظر گذشت
فصل بهار من به ته بال و پر گذشت
۱دامان بیخودی مده از کف به حرف عقل
از بیم راهزن نتوان زین سفر گذشت
۲دلبستگی نتیجه نقصان بینش است
تا چشم باز کرد صدف از گهر گذشت
۳ای کاش صرف مشق جنون می شدی تمام
از زندگانی آنچه به کسب هنر گذشت
۴گر سر رود، ز تیغ فنا سر نمی کشم
نتوان به تلخرویی بحر از گهر گذشت
۵هر زنده دل که بر خط تسلیم سر نهاد
چون خون مرده از خطر نیشتر گذشت
۶اشکم هزار مرحله از دل گذشته است
چون رهروی که گرم شد از راهبر گذشت
۷تا همچو شمع پای نهادم درین بساط
عمرم به گریه شب و آه سحر گذشت
۸دل را دست دار که موج سبک عنان
با کشتی شکسته ز بحر خطر گذشت
۹نقصان نکرده است کسی از گذشتگی
وصل نبات یافت چو بید از ثمر گذشت
۱۰صائب گرفت دامن عمر رمیده را
بر خاک هر که سایه آن سیمبر گذشت
۱۱