آسان نمی توان به سراپای ما گذشت
نتوان به بال موج ز دریای ما گذشت
۱آیینه اش ز گرد خجالت سیه مباد
سیلی که بر خرابه دلهای ما گذشت
۲روشن شدش که دیده بینا نداشته است
خورشید تا به دیده بینای ما گذشت
۳یوسف به سیم قلب فروشی است کار ما
مغبون شود کسی که ز سودای ما گذشت
۴شد تیر روی ترکش زورین کشان فکر
هر مصرعی که بر لب گویای ما گذشت
۵چون اشک شمع تا مژه بر یکدگر زدیم
داغ تو از سرآمد و از پای ما گذشت
۶چون تیر کز دو خانه به یک بار بگذرد
از هر دو کون، همت والای ما گذشت
۷ما این بساط کز دل صد پاره چیده ایم
صائب نمی توان ز تماشای ما گذشت
۸