هر کس ز تیغ غمزه او سر دریغ داشت
جام سفالی از لب کوثر دریغ داشت
۱زر را به زر چرا ندهد بی دریغ کس؟
از یار سیمبر نتوان زر دریغ داشت
۲ماند از غبار خاطر خود زنده زیر خاک
از هر که آسمان مژه تر دریغ داشت
۳میزان روزگار ندارد به ظلم میل
زان سر بجوی هر چه ازین سر دریغ داشت
۴فیض قدح چرا بود از آفتاب کم؟
نتوان ز خاک باده احمر دریغ داشت
۵آگاه بود خضر ز آفات زندگی
دانسته آب را ز سکندر دریغ داشت
۶صائب ز حرف تلخ شکایت چرا کند؟
هر کس ز کام طوطی، شکر دریغ داشت
۷