از داغ، روشنی جگر پاره پاره یافت
جان این زمین سوخته از یک شراره یافت
۱شد تازه داغ غیرت خونین دلان عشق
تا لاله زین چمن جگر پاره پاره یافت
۲گردید از میانجی گوش و زبان خلاص
ز اهل نظر کسی که زبان اشاره یافت
۳آسوده از حساب به روز شمار شد
اینجا کسی که درد و غم بی شماره یافت
۴در وادیی که شوق بود میر کاروان
گرد پیاده را نتواند سواره یافت
۵دست از طلب کشیدم، تا طفل شیرخوار
با دست بسته رزق خود از گاهواره یافت
۶زان دم که دل عنان توکل ز دست داد
در کار خویش صد گره از استخاره یافت
۷آب عقیق یار ز خط آرمیده شد
این گوهر از غبار یتیمی کناره یافت
۸فیضی که ناخدا دل شب یافت از نجوم
دل در سواد زلف ازان گوشواره یافت
۹ابرام می کند به در بسته کار سنگ
آهن ز روی سخت، شررها ز خاره یافت
۱۰شمع از نفس درازی، شب را بسر نبرد
صبح از دم شمرده حیات دوباره یافت
۱۱ره می برد به آن دهن تنگ، بی سخن
در آفتاب هر که تواند ستاره یافت
۱۲صائب مرا بس است ز خوان وصال او
این لذتی که دیده من از نظاره یافت
۱۳