از خطِّ دلْ سیه، ز رخش آب و تاب رفت
مظلوم ظالمی که به پای حساب رفت
۱مشت زری که غنچه ز بلبل دریغ داشت
در یک نفس تمام به خرج گلاب رفت
۲آورد نبض دولت بیدار را به دست
در سایه نهال تو هر کس به خواب رفت
۳شد رشته ام گره ز خیال دهان یار
عمر دراز در سر این پیچ و تاب رفت
۴از قرب گلرخان لب خندان کسی نبرد
شبنم برون ز باغ به چشم پر آب رفت
۵خواهد گرفت دامن آتش به خون من
خوناب حسرتی که مرا از کباب رفت
۶خود را چو شبنم آن که درین باغ جمع کرد
از خود برون به یک نظر آفتاب رفت
۷صائب به این خوشم که شدم محو در محیط
هر چند سر به باد مرا چون حباب رفت
۸